حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوست / که نیست یادِ کسی جز تو در دلم ای دوست
به جانِ تو که اگر بگسلد ز تن جانم / که من ز مهرِ تو پیوند نگسلم ای دوست
کسی دگر به دل و دیده در نمی آید / که ایستاده تویی در مقابلم ای دوست
وصال داشتم امیّد چون نگه کردم / خیال بود ز وصلِ تو حاصلم ای دوست
به آبِ مهرِ تو بوده ست خاکِ عشق مگر / کسی که کرد به قدرت عجین گلم ای دوست
محبّتِ تو وجودم فرو گرفت چنان / که خون نماند دگر در مفاصلم ای دوست
به اختیار نزاری نبود عزمِ سفر / قضا ز کویِ تو برداشت منزلم ای دوست