حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هست / توبه برهم زدن و باده گرفتن بر دست
با خود آورده ام این قاعده از بدوِ الست / هر چه هم ره نشد این جا نتوانم بربست
نیست بر مستیِ من عیب و گر هست چه غم / خود همین است و همین خاصیتِ جامِ الست
خردۀ عشق برون است ز ادراکِ خرد / میوه بر شاخِ بلندست و مرا قامت پست
عشق در مکتبِ تسلیم ز مبدایِ وجود / به من آموخت و زان جا به وقوفم پیوست
با کسی باش که محتاج نباشد به کسی / توبه خود هیچ نِی غیر خودی چیزی هست
جا نمانَد من و ما را چو درون آید دوست / بنده را باید برخاست چو سلطان بنشست
او درآید به همه حال برون باید شد / هم به خود از خودیِ خود که تواند وارست
ترکِ عزی نکند بی خبر از عّزِ عزیز / لاجرم الّا بالا نبود لات پرست
ای نزاری چو کمان گوشه گرفتن تا کی / تیرِ قدّت چو به هفتاد رساندی از شست
هم اگر چند نزاری شده قربان اولا / توز شد رویت و پشتِ چو کمانت بشکست
رخت بر کنگرۀ منظر شست آوردی / آخر از رخنۀ هفتاد کجا خواهی جست