حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۷۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل در خمِ ابرویِ تو بر طاق نشسته ست / دانی که چرا خایف از آن غمزۀ مست است
در پای مینداز سرِ زلفِ دل آویز / آهسته که پیکانِ غمت در دلِ خسته ست
چون زلفِ تو در گردن مظلوم نزاری / صد توبه بود کز سرِ زلفِ تو شکسته ست
چون چشمِ تو بر چشمِ تو شوریده و مستم / وین مستیِ من خود ز مبادیِ الست است
بر بویِ قبولِ نظرت مستِ مدامم / تا چشمِ تو دیدم که چنان مست پرست است
عشق آمد و چون صاعقه خشک و ترِ من سوخت / افسرده چه داند که ازین حادثه رسته ست
خوش بودم و آسوده بلا بر سرم آمد / آری ز قضا هیچ دل آسوده نجسته ست
رحمت کن و این سوخته دل را ز سرِ لطف / دستی به سر آور اگرت هیچ به دست است
هم تو نظری کن که به بازویِ نزاری / کاری که گشاید همه در لطفِ تو بسته ست