حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این ذاتِ مطهّر مگر از نور سرشته ست / وین سروِ خرامان مگر از باغِ بهشت است
با این همه شیرینی و چالاکی و چستی / خوش خُلق و نکوسیرت و پاکیزه سرشت است
با صورتِ زیبایِ چنین آینه سیما / از آیینۀ چرخ مگویید که زشت است
هرگز پدر و مادرِ گیتی نشنیدم / فرزند بدین شیوه که پرورد و که کشته ست
بگذار سرم تا برود در قدمِ دوست / خود بر سرم اندر ازل این حکم نوشته ست
گو شحنه به زندان مفرستم که وجودم / از دیدۀ سوزن به درآید که چو رشته ست
گویند چنان شیخ چنین شوخ نباشد / آری که بسی مسجد جامع که کنشت است
گو هردوجهان زیر و زبر شو که نزاری / با یاد تو یاد همه از دست بهشسته ست