حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۸۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اشتیاقم به کمال افتاده ست / وین هم از حسنِ جمال افتاده ست
عشق تا در رگِ جانم بنشست / عقل در تیه ضلال افتاده ست
این چنین واقعه ها در رهِ عشق / دم به دم حال به حال افتاده ست
حاجبی نیست میانِ من و دوست / بخشِ ما جمله وصال افتاده ست
از کجا می کنم این گستاخی / یار بس خوب خصال افتاده ست
شورِ او در سرِ من دانی چیست / شکرش طرفه مقال افتاده ست
سبزه بر طرفِ لبش پنداری / خضر بر آب زلال افتاده ست
هندویی بر لبِ کوثر دارد / راستی نادره حال افتاده ست
سرِ بی مغزِ نزاریِ نزار / روز و شب در چه خیال افتاده ست
که شبی روز کند با خورشید / در چه سودای محال افتاده ست