حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا سودایِ تو دیوانه کرده ست / ز خویش و آشنا بی گانه کرده ست
فغان از چشمِ دل دزدت که چشمم / چو گوشَت معدنِ دُردانه کرده ست
خطی آوردی و با من همان کرد / که سوزِ شمع با پروانه کرده ست
از آن مستم که ساقّیِ محبّت / پیاپی بر سرم پیمانه کرده ست
نخواهد هرگز از می توبه کردن / دلم عزمی چنین مردانه کرده ست
عبادت خانه یی دارند هر کس / نزاری قبله از می خانه کرده ست