حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا مسکراتی به تخصیص هست / نه از شیرۀ رز ز جامِ الست
چه مستی بود کز بخاری شود / دماغی مشوّش سری گشته پست
شرابِ محبّت کزو جرعه یی / کند مرد را نا به جا و به دست
که خود را به شورید گانِ طهور / نیارند خمّاریان بازبست
به حجّت نکرده درست التزام / نشاید محق را به مبطل شکست
کسی را که زان جام دادند می / به کلّی و جزوی ز خود بازرست
تبّرا کن از خویشتن پروری / که از بت پرستی بتر خود پرست
تو باید که بیرون شوی از میان / که با خود محال است با او نشست
کسی را خبر نیست از حالِ من / که مسکین دلم را چه ضربت بخست
خیال از درِ حجره یعنی سروش / همین تا درآمد دل از جا بجست
نزاری ملول از ملامت مباش / چو در دوستی دست دادی به دست
چنین تا به کی بازپوشی کمان / که این تیر بیرون شد از قیدِ شست