حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۹۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آخر ای دوست بمردم ز غمت درمان چیست / رازِ دل فاش کنم یا نکنم فرمان چیست
جور و بی داد مکن بیش و بترس از داور / کشتۀ عشق توم خونِ مرا تاوان چیست
ظاهرم می نگری مجتمعم می بینی / بی خبر زان که ز هجران توم بر جان چیست
بوسه یی بخش به من تا بدهم جان به عوض / گرچه داند همه کس فرق ازین تا آن چیست
تیرِ خون ریزِ مژه بر هدفِ جانم اگر / نه تو انداخته ای بر جگرم پیکان چیست
بت پرستم به همه حال چو در بند توم / پس چو کافر شدم اندیشه ام از ایمان چیست
گر ز ادراکِ بشر نیست برون کعبۀ عشق / عقلِ بی چاره فرو مانده چه و حیران چیست
عالمی خلق فرو رفت و نیامد بر سر / کس ندانست که این بادیه را پایان چیست
عشق با حاسدِ من گفت که ای بی معنی / سرزنش کردن و تشنیع زدن هم سان چیست
گر به جانت رسد از دودِ نزاری اثری / روشنت گردد کاین صاعقۀ سوزان چیست