حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما را ز تو یک نفس به سر نیست / الا در تو دری دگر نیست
از منزل تو گذر ندارم / گر هست برون شوی وگر نیست
از تو چه نشان دهد به وجهی / آن را که ز خویشتن خبر نیست
در بی خبری به وجه دیگر / سرّی است عجب که هست ور نیست
با بی خبرانِ با خبر باش / تعلیمی از این شریف تر نیست
بشتاب که سالک محقق / موقوف ولایت بشر نیست
در معرکه ی سپاه اشواق / جز تیغ نیاز کارگر نیست
بر خیل خیال نازک دوست / جز سوزن فکر را گذر نیست
خفاش و شعاع نور خورشید / این مرتبه حد بی بصر نیست
جر محو شدن دگر چه تدبیر / آنجا که مجال یک نظر نیست
با دوست مضایقت به جانی / از جانب ما بدین قدر نیست
نی نی کششی بود از آنجا / وین بیّنه زان دگر بتر نیست
بی پرتو آفتاب نوری / در صورت مظلم قمر نیست
از گلبُن امتحان نصیبت / جز خار نزاریا مگر نیست
خوش باش که برفکندگان را / میلی به جهان مختصر نیست
در پیش خدنگ غمزه ی دوست / جز سینه ی بی دلان سپر نیست