حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مشتاق دوست را ره مقصد دراز نیست / تسلیم کرده را زبلا احتراز نیست
هیچش ز روزگار نباشد تمتّعی / آن کس که مبتلای بتی دلنواز نیست
هرجا که در محامد محمود دم زنند / بی آفت کرشمه ی حسن ایاز نیست
سر گرچه نزد عقل شریف است و زر عزیز / این بی شکنجه نبود و آن بی گداز نیست
کس را چه اختیار ،همه اوست، غیر او / این لقمه جز به حوصله ی اهل راز نیست
خوش روزگار سوختگان نیازمند / زاد طریق صدق و صفا جز نیاز نیست
من عاجز و حسود مسلط ولی چه سود / روزی به زور بازوی گردن فراز نیست
سیر قضا چو کن فیکون است در نفاذ / هیچ اش تعلّقی به نشیب و فراز نیست
تدبیر بد نکرد کس از بهر خویشتن / بیچاره چون کند که به خود چاره ساز نیست
گر من شکایتی کنم از دشمنان به دوست / ننگی چنین کشیدنم آخر ز ناز نیست
فریاد دف هر آینه از ضربتی بود / عیبش مکن که ناله ی نی بر مجاز نیست
بنشین نزاریا که به زاری و زور و زر / از شهر بند عشق کسی را جواز نیست
در کعبه باش و قبله به هر سو که خواه کن / هرجا که هست مرد خدا بی نماز نیست