حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی تو ای آرام جان یک ساعتم آرام نیست / وز تو ام حاصل به جز هجران نافرجام نسیت
گر من از آشفتگی شوری کنم معذور دار / هر که را دل بر سر آتش بود ارام نیست
دوزخی در سینه دارم زاتش هجران و دل / گر بسوزد گو بسوز الحمدلله خام نیست
شیشه ی ناموس اگر بر سنگ بدنامی زنم / شیشه گو بشکن به حمدالله کفم بی جام نیست
مردمان بی التفاتی های ما را منکرند / در مراتب منزلی کمتر ز ننگ و نام نیست
عقده ی امّید را از راه خود برداشتم / از جهنم تا به جنت بیش و کم یک گام نیست
من بتی را میپرستم سیم تن ، تو سنگ و خاک / ای ملامت گر پری رویی کم از اصنام نیست
تا بت چون سرو من در باغ حسن آید به بر / صبر باید کرد کین فرصت به هر ایام نیست
عاشق صادق نزاری با مراد دل به دوست / دست در کش کی کند گر ثابت الاقدام نیست