حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تو را سری که به پیمان من درآری نیست / مرا دلی که به دست غمش سپاری نیست
سر تو دارم اگر تیغ می زنی و تو را / دلی که کار غریبی چو من بر آری نیست
شبی دمی قدمی رنجه کن اگر چه مرا / به قدر عزّت تو دست حق گزاری نیست
نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دل / به زور باز ستانم ورای زاری نیست
علاج درد دلم مرگ می کند چه کنم / که سخت جانم و جان دادن اختیاری نیست
بساز با من بی چاره چون بسوختی ام / بسوزی و بنسازی طریق یاری نیست
به چشم خوار مبین در من ای چو دیده عزیز / که همچو بنده عزیزی سزای خواری نیست
تو را اگر چه بسی عاشقان مسکین اند / یکی ز جمله به مسکینی نزاری نیست