حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش تر از عشق پرستی به جهان کاری نیست / جان ندارد که دلش از پی دل داری نیست
هم دم دیو به از مونس خود ، خود بودن / آدمی نیست حقیقت که پری داری نیست
نشود عافیت و عشق مسلّم کس را / هر دو با هم مطلب ، نیست به هم آری نیست
هر کجا نی شکری زهر گیاهی با اوست / هیچ گل نیست که بر دامن او خاری نیست
مار اگر بر سر گنج است چه شاید کردن / گنج بی مار بود نیک مرا باری نیست
یار شایسته ندارد کس وگر دارد نیز / اغلب آن است که بی صحبت اغیاری نیست
من خودم آن روز نخواهم که شب آید بر من / کان شب اندر نظرم تا به سحر یاری نیست
خون بخورده ست نزاری و نخورده ست بری / شاخ عشق است که از عیش بر او باری نیست
عشق بگذار گر آسایش خود می طلبی / زان که در عشق ز آسودگی آثاری نیست