حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آه و واویلا کم برگ شکیبایی نیست / هیچ مشکل بتر از محنت تنهایی نیست
پشتم از بار فراق تو دو تا شد چه عجب / که ز بی قوّتی ام قوت یکتایی نیست
من و سودای تو من بعد که جاهل باشد / هر خردمند که عاشق شد و سودایی نیست
شاهد لاله رخ و یار صنوبر بالا / همه جا هست و مرا خاطر هر جایی نیست
سپر تیر ملامت شده ام چتوان کرد / با کمانی که به بازوی توانایی نیست
عشق دردیست که در تربیت درمانش / مرهمی نیست وگر هست به خودرایی نیست
عاقلان بار خدایا همه عاشق گردند / تا بدانند که این کار به دانایی نیست
شیب و بالا و نظر نقش خیالت چه شود / یوسفم را چو غم سوز زلیخایی نیست
از چنان روی به آوازه ی خوبی خرسند / گر کسی هست نزاری به شکیبایی نیست