حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر کجا بی دلی و برناییست / مانده در دام عشق زیباییست
من اگر دوست را ندارم دوست / پس همه عمر من تمناییست
لایق درد عشق شیرینی / هم چو فرهاد درد پیماییست
متنعّم چو خسروِ پرویز / پس رو عشق نیست خودراییست
عدم مطلق است در باطن / گر به ظاهر وجود ماناییست
آسمان هم چو ذره سرگردان / از پی صحبت دل آراییست
بل که هر ذره یی که می بینی / دل مجروح نا شکیباییست
طمع استقامت اندر عشق / راستی را محال سوداییست
نقد را باش از آن که آینده / حالیا وعده یی به فرداییست
باش گو منتظر به پروانه / هر که را مهلتی و پرواییست
پنجه ی عشق را فرو بردن / نه به بازوی هر تواناییست
گر چنین نیست پس به هر گوشه / از چه هر روز تازه غوغاییست
آخرای دوستان نزاری زار / گر دمی می زند هم از جاییست
گر چه خفاش وار محجوب است / مولَعِ آفتاب سیماییست