حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جانا بیا که مدت هجران ز حد گذشت / تشویش روزگار پریشان ز حد گذشت
چند احتمال و صبر توان کرد چاره یی / کاین درد را توقف درمان ز حد گذشت
امّید وصل هم نتوان کرد منقطع / هر چند انتظار فراوان ز حد گذشت
بگذشت عمر و هیچ تدارک نکرد یار / صبر من و جفای رقیبان ز حد گذشت
جمعیتی پدید نیامد هنوز و هجر / بر وعده ی مخاف جانان ز حد گذشت
کو کشتی وصال که در قلزم فراق / موج بلا و آفت طوفان ز حد گذشت
بر من نکرد رحم و نبخشود و راز من / شد آشکار و ناله ی پنهان ز حد گذشت
دل در تنور سینه ی پر آتشم بسوخت / نبود عجب چو آتش سوزان ز حد گذشت
ای پیک عاشقان نفسی رنجه کن قدم / دانی که محنت من حیران ز حد گذشت
با یار گو نزاری شوریده حال را / هم جانبی بدار که نتوان ز حد گذشت