حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۶۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر بر آرد عشقت از جانم قیامت / من نخواهم کرد بر عاشق ملامت
دیگران را جامه می سوزد مرا جان / بر من مسکین چه می آید غرامت
در بلای عشق می خواهم همیشه / من نمی خواهم در این طوفان سلامت
من ندانم در کدامین وجه باشم / چون ز بالای جهت برخاست قامت
عالمی در علت رشک از من و تو / بر قد و بالای ما بود این علامت
زلف آرامیده ی من چند شوری / نیست در تشویش کس را استقامت
هر چه در هستی ما از خشک و تر بود / رغم ما را بستند از ما تمامت
گر نخواهد کرد جان در کار عشقت / سود کی دارد نزاری را ندامت