حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بکشم گر همه کوه است وز آهن ستمت / بر ندارم به جفا چشم امید از کرمت
تا بمیرم زغمت روی نتابم هرگز / وین تفاخر نه بس آخر که بمیرم ز غمت
در وفای تو نشینم که توانم بر خواست / از سر سر که سرم باد فدای قدمت
عیب گویند که در پای تو افتم آخر / که به بت خانه روی سجده نماید صنمت
تا سلامی به تو آرد به رقیبت فرمای / تا صبا را نبرد ناز بسی از کرمت
قادری گر بزنی گر بنوازی ، اما / آن کن ای دوست که از کرده نباشد ندمت
یاد داری که چه عهد است میان من و تو / تا بدانی که فراموش نکردم قسمت
در کشیدم ز همه خلق جهان دامن دل / بو که چون پیرهنت تنگ به بر در کشمت
جهد کن در طلب وصل نزاری خوش باش / عاقبت دست دهد دولت این نیز همت