حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا و بوسه بده از آن لبان خندانت / که در دلم زدی آتش به آب دندانت
به ابروان خوش آشفته کردی ام با خود / چه دید خواهم از آن چشم های فتانت
مرو دمی بنشین تا شکستگان‌ فراق / خبر کنند ز حال دل پریشانت
کسی برای خدا با تو بر نمی گوید / که چند ناز کنی بر نیازمندانت
امید نیست که رحمت کنی و نرم شود / به آتش دم گرمم دل چو سندانت
مگر شبی چو زبان داده ای به روز آرم / به خلوت ار نکند بخت من پشیمانت
چه باشد ار ز سر مرحمت نزاری را / شبی به خانه بری یا دمی به بستانت