حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به دیدار تو مشتاقم به غایت / ندارد آرزومندی نهایت
اگر خواهی توانی تافت بر ما / عنانی از سر لطف و عنایت
بیا بنشین دمی با ما چنان کن / که شوری بر نخیزد زین حکایت
شنیده ستی که در افواه باشد / گِل نم دیده را آبی کفایت
برآوردی دمار از من فراقت / خیالت گر نمی کردی حمایت
شبی تا روز می خواهم که با تو / کنم هر گونه از هجران شکایت
نکردی جانب مسکین نزاری / به اندک مایه بیش و کم رعایت
مکن شوخی که چندین بی وفایی / به بد نامی کند آخر سرایت