حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۷۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای حقه ی نقد جان بر طاق دو ابرویت / وی حلقه ی جان و دل پیرامن گیسویت
تشویش خردمندان از باد صبا بودی / گر هیچ گذر کردی بر سلسله ی مویت
از پیرهن یوسف تا بیش نگوید کس / بر باد فشان یک شب سامک چه ی خوش بویت
شاید که کند دعوی کز خلد همی آیم / آن را که گذر باشد بر خاک سر کویت
وصف لب شیرینت چون من که کند الّا / هنگام شکر خوردن طوطی سخن گویت
چون جام به کف گیری با آن همه گیرایی / گرمی نکند صهبا با نازکی خویت
تا چشم زدم بر هم بربود مرا از من / ختم است فسون کردن بر غمزه ی جادویت
جز با تو نمی باشم زیرا نتوان بودن / در مظلمه ی هجرت بی مشعله ی رویت
بی چاره نزاری را مرجع تو و ملجأ تو / عیبش نتوان کردن گر میل کند سویت