حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج / بستان به حکم باده ز ملک وجود باج
پیراهن وجود نزاری ز دست شوق / کردم قبا چو غنچه برون آمد ازدواج
طبع از صبا چو مریم دوشیزه حامل است / لابد تولدی کند آخر ز ازدواج
ماییم و خرقه یی و چه باشد که در صبوح / کِسرا گرو کند به وجوه شراب تاج
من صید ساقیی که کمند نغوله را / در گردن افکند زبُنا گوش همچو عاج
فریاد من ز کاکل و پیشانی چو سیم / افغان من ز قامت و بالای همچو ساج
آن کو نمی دهد دل ناقص به دل بری / با نفس خویشتن به ستم می کند لجاج
نقل از کسی طلب که به بادام چشم مست / بستاند از نبات به یک غمزه سد خراج
در سینه ای که نیست در او آتشی ز عشق / تاریک تر بود به شب از خانه بی سراج
الا به روی دوست به دنیا و آخرت / مارا به هیچ وجهه دگر نیست احتیاج
ما کعبه در درون دل خویش یافتیم / شاید که اقتدا به نزاری کنند حاج