حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۷۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاج / لایق دار انا الحق نبود هر حلاّج
بی خود از خانه برون آی که نتوانی کرد / با خود آنجا که کنند اهل قیامت معراج
از حجاب خودی خویش برون آی و مکش / در سر عجز به دست من و ما بیش دواج
کی تواند به کف آورد ز معدن اصداف / آن که خوفش بود از قلزم و بیم از امواج
دوستی می کند از روزن اخلاص ظهور / راست چون باده گل رنگ ز اطراف زجاج
سینه بی معرفت خاص نباشد روشن / خانه تاریک بود بی اثر از نور سراج
هم چو بهلول ز دیوانگی از عقل ببُر / مثل است اینکه خرابی بود ایمن ز خراج
راه نا رفته به مقصد نتوان کرد نزول / حج بنگزارده هرگز نتوان بود از حاج
هیچ جمعیتی از مشغله حاصل نشود / خانه آن به که برافکنده نهد در تاراج
تا تو مستغرق اصنام خیالی چه عجب / حجر الاسود اگر بازندانی از عاج
پسرو آل نبی باش که ذریت اوست / غایت مقصد و زنهار مگرد از منهاج
تا شود فطرت ما ظاهر و آید در فعل / حکمت این است وگرنه غرض از ازواج
ای نزاری چه کنی بیهده گفتن عادت / مدت عمر مکن در سر تشنیع و لجاج
دل قوی دار و به تسلیم و رضا تن در ده / تا نباشی به کسی هم چو خود آخر محتاج