حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۷۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همین که بانگ بر آید که فالق الصباح / غذای روح طلب کن بخواه کوزه راح
اگر جماد نیی جنبشی کن ای غافل / مباش کم ز وحوش و طیور وقت صباح
برای دفع مخالف گر اتفاق افتد / روا بود که پیاپی روان کنند اقداح
اگر نه کی کند افراط طبع مرد حکیم / که در شراب گران نیست هیچ خیر و فلاح
طلاق دختر رزجز حرام خواره نخورد / منش قبول کنم تا بود حلال و مباح
ز عقد خم به در آگو که من به کاوینش / همه جهان بدهم تا درآرمش به نکاح
اگر مخالف حق عاقل است و دون زاهد / خلاف عقل صواب است و ترک زهد صلاح
که را جراحت عشق است گو مدار امید / که التیام پذیرد به صنعت جرّاح
چو آشنا شده ایم از مبادی فطرت / به اتصال فزون می کنند میل ارواح
فروغ شمع چنان است پیش طلعت دوست / که در مقابل خورشید آسمان مصباح
چه کار با نظر آفتاب عقل آن را / که مرغ عشق در آرد به زیر ظلّ جناح
نزاریا تو و تسلیم بس که نگشاید / در سعادت کلّی مگر بدین مفتاح