حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۹۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش مرا صبحدم آمد و آواز داد / گفت که خواهد تو را راه به من باز داد
کرد برون ز آستین شیشگکی پر شراب / بر لب جام آنگهی بوس به اعزاز داد
داد به من جام و گفت نوش کن و دم مزن / جام چنین داد کی آن که به دم ساز داد
تربیتم کرد عشق راهبرم عشق بود / نوبت انجام کرد خلوت آغاز داد
شبپره را ره نداد در نظر آفتاب / قلب فرو مایه را در دهن گاز داد
شاه فرو ناورد سر به در هر گدا / زشت بود عکّه را مرتبه ی باز داد
سر به در آرد ز جیب مایه ی دیوانگی / هرکه پیامی به آن سلسله ی راز داد
هرکه نزاری صفت دل نه به حق در دهد / نقد به قلاب برد راز به غماز داد