حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مصحف به فال باز گرفتم ز بامداد / برفور السلام علیکم جواب داد
کردم از این سعادت کلی سپاس و شکر / گشتم از این بشارت عظما عظیم شاد
بختم از این نوید برآورد سر ز خواب / عقلم بر این دلیل اساسی دگر نهاد
بر نام قاصدی که فرستاده ام به دوست / فالی زدم که مقدم قاصد به خیر داد
من خود نیازمندی خود عرضه میکنم / هر روز چند بار به دست ، بر یدِ باد
این بس که یاد ما گذرد بر زبان دوست / ما را چه حد آن که از ایشان کنیم یاد
ما را ز دوستان خدا یک نظر تمام / آن است هر چه هست اگر تن دهی به داد
بختش دگر ز خواب عدم بر نداشت سر / هر کو ز چشم همت ایشان بیوفتاد
با خود نیامده ست نزاری مستمند / زان شب که یار مست کمینی برو گشاد
زان وقت باز عکس خیال جمال دوست / تا چشم باز کرد به پیشش برایستاد