حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۹۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کجا رفتی بیا ای سرو آزاد / که رحمت بر چنان بالا و بر باد
به طلعت از تو غیرت برده خورشید / به قامت از تو حسرت خورده شمشاد
نه آزر چون رخت نقشی دگر کرد / نه مادر چون تو فرزندی دگر زاد
شبی بر ناله ی زارم ببخشای / به فریادم رس آخر چند فریاد
اگر چشمت سر ابرو ترش کرد / ز جان شیرین تری کت جان بماناد
از آن پایم گل آلودست در هجر / که سنگی بر گذر دارم چو فرهاد
اگر خونم بریزی سر نپیچم / ز خونی عشق بر نگرفت و ننهاد
گرفتم شاهدی خونی بریزد / توان گفتن که داد از دست بی داد
نزاری گر به زاری خاک گردد / ز کویت بر نه انگیزاندش یاد