حکیم نزاری › شمارهٔ ۴۰۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستد / هم صبر در حجاب شد از ما و هم خرد
ما عاشقانِ کویِ خرابات دم زنیم / کز زاهدانِ صومعه بویِ وفا نزد
از حرص و آز تن به عنا در نداده ایم / هم چون درختِ توت لگد خورده از قفد
دیوانگانِ ملکِ خداییم و خلق را / در ما ز راهِ عقل تصرّف نمی رسد
ما را به رنگ و بوی تفاوت نمی کند / گر اطلس است پوشش و گر پارۀ نمد
محرابِ دینِ ما خمِ ابرویِ او بس است / یک وجه اگر دو قبله کند کی روا بود
چون دوست در نظر بود از حور فارغیم / با نور آفتاب کجا شمع در خورد
الّا رضایِ دوست نجویم ز خیر و شر / الّا برایِ دوست نگویم به نیک و بد
در عشق واجب است دلیلی نزاریا / هرگز به منتها نرسد هیچ کس به خود