حکیم نزاری › شمارهٔ ۴۰۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا دلی ست که هر لحظه در بلا افتد / به دستِ خیره کُشی چون تو مبتلا افتد
مرا خیال بر آن داشته ست و ممکن نیست / که گوهری چو تو در دستِ هر گدا افتد
به یادگار دلی داشتم فرستادم / مده ز دست که چون زلف زیرِ پا افتد
به جای دیدۀ مایی هنوز نا دیده / چه گونه باشد اگر دیده بر شما افتد
کمالِ عشق بود بی توسّطِ نظری / که خاطری به دگر خاطر آشنا افتد
به جهد در نفکندیم صیدِ صحبتِ تو / امیدوار توقّف کنیم تا افتد
بود که واسطه ای گردد این غزل وقتی / بدین بهانه مگر خاطرت به ما افتد
بدین دیار در انداختیم شرحِ غمت / هنوز باش که این قصّه تا کجا افتد
به نامه ای مکن از لطفِ خویش محرومم / که محرمی چو نزاری به عمرها افتد