حکیم نزاری › شمارهٔ ۴۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم به دامِ تمنّایِ عشق چند افتد / شکالِ پایِ من از عقل ناپسند افتد
گناهِ دیدۀ شوخ است این که هر ساعت / دلم چو صیدِ زبون در خمِ کمند افتد
چه خوش بنازم اگر دامنِ وصالِ فلان / به کام در کفِ چون من نیازمند افتد
چه سرو خوانمت آخر کدام نی شکری / بدین حلاوت ممکن بود که قند افتد
اگر به باغ درآیی ز رشکِ قامتِ تو / چو بید ولوله بر عرعرِ بلند افتد
اگر مرا بکشند از محبّتِ تو چه باک / محال باشد اگر عشق بی گزند افتد
نزاریا به زه آور کمانِ آه و بنال / چنان که تیرِ فغانت به بیرجند افتد