حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که ندانی که چیست حالِ من و یارِ من / بیش ملامت مکن غافلی از کارِ من
چند بطون و ظهور عاشق و عینِ حضور / منتظران را وقوف نیست بر اسرارِ من
از من و از خود مگو کز شرفِ یار من / نیست ملک را مجال در حرمِ یار من
مملکتِ جان و دل وقفِ غم‌ش کرده‌ام / عشق گواهی دهد بر خط و اقرارِ من
عشق مرا هرکسی تهمتِ دیگر نهد / بی‌خبر از من که چیست شیوه و هنجارِ من
با که توان گفت باز آن‌چه مرا کشف شد / زآن که نیارد کسی طاقتِ گفتارِ من
گر شود آگه که چیست در دلِ پر آتشم / جامه بسوزد چو پوست بر بدنِ زارِ من
هرکس از آن‌جا که اوست می‌نهدم تهمتی / هرچه بتر گو بگو کم غم و تیمارِ من
حاسدِ شوریده بخت گر غرضی می‌کند / نیست تفاوت مرا گو بکن انکارِ من
طرفه نباشد که خام عیب نزاری کند / سوخته داند که چیست آتش هموارِ من