حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

الغیاث از هم‌نشینان خیال‌آمیزی من / شادی رویِ سحرخیزان شب‌خون‌ریزِ من
بی‌ دل‌آرامی که هر دم بر کفم جا می‌نهد / بیش آرامی نگیرد طبعِ شورانگیزِ من
جان‌ِ شیرین بر دهان می‌آیدم فرهادوار / مالک‌ِ موت است اگر باورکنی پرویزِ من
هم چو شیرین در هوای خسرو از بس اشتیاق / بر براق آسمان دارد سبق شبدیزِ من
چون همه اسبابِ عیش و کام‌رانی در وی است / گوشۀ باغ گریزآباد بس تبریزِ من
کس نمی‌داند نزاری از کجا افتاده است / شور در عالم ز نوکِ خامۀ سرتیزِ من
در عذاب‌ِ دوزخم بی‌دوست می‌دانم که نیست / جز شبِ هجران به نسبت روزِ رستاخیرِ من
داد خواهم خواست از بی‌دادِ خوبان روزِ حشر / در قیامت دامنِ یارست دست‌آویزِ من