حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد صبا هر نفس تازه کند جان من / کز نفسش می دمد بوی گلستان من
بس که به سر بر زدم دست به زاری نماند / بلبل شوریده را طاقت دستان من
فصل ریاحین و من حبس به زندان تن / جلوه کنان در چمن سرو خرامان من
رای سفر زد مرا عقل به دیوانگی / ای که سرآسیمه باد عقل خطادان من
زود هلاکم کند درد جدایی که عشق / بازنگیرد چنین دست ز دامان من
جامه درم تا به روز هر شب و هر بامداد / تازه غمی برکُند سر زگریبان من
شعله زند بر اثیر آتش هجران دوست / دود برآرد ز سر سینه ی سوزان من
عیش و نشاط و طرب جمله فراموش کرد / زین همه محنت که دید خوی تن آسان من
جمع نباشد دلم خواب نیابد سرم / تا نکند دیده باز بخت پریشان من
آه نزاری بسوخت پرده ی ناموس و صبر / فاش نکرد ای دریغ قصه ی پنهان من