حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای عشق تو از بدو کن در جان من / چشمی فکن بر دیده ی گریه گریان من
یک دم قدم بهر عیادت رنجه کن / شوری برآر از کلبه ی احزان من
تا مرده ای زنده کند احسان تو / یا روضه ای دیگر شود زندان من
در خون جانم بی گنه رفتن که چه / زنهار قصد جان مکن ای جان من
بدنامیی باشد که عاشق می کشی / بشنو نصیحت از من ای جانان من
از تو نمی دارم دریغ این نیم جان / زیرا که هم درد تو شد درمان من
هرچ آن نماید با تو از من آن تویی / با من همان گو هیچ دیگر زآن من
جانا به جانت کز پی جور و جفا / بی موجبی بر هم مزن پیمان من
باشد که بر من عاقبت رحم آوری / خشمت نگردد موجب خذلان من
بر لفظت ار نام نزاری بگذرد / دشواری هجران شود آسان من