حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گواه است بر درد پنهان من / دل و چشم بریان و گریان من
کنارم غدیری شود هر صباح / ز چشمان سیلاب باران من
به جانت که مردم ز هجران تو / چه گویم دگر آخر ای جان من
به بوی تو زنده ست مسکین تو / نسیمی فرست ای گلستان من
اگر بی خودی می کنم عفو کن / که دل نیست در تحت فرمان من
دلم بی پریشانیت جمع نیست / خوشا روزگار پریشان من
تو دانی که ایمان من کفر تست / نداند کسی رمز پنهان من
اگر کفر ظلمت بود پس چراست / مقامات زلف تو ایمان من
نشاید نزاری چنین مبتلا / به دود و تو فارغ ز درمان من