حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کو شیفته ای کجاست چون من / بر باد فراق داده خزمن
بگذاشته جان و تن معطل / بی جان چه کنم کجا برم تن
بی جان چه کند سفر ، مجویید / چیزی که کسی نیافت از من
در کوره ی آتش جدایی / نی من که چو موم گردد آهن
با دل گفتم که پرده راز / یکباره ز روی بر میفکن
گفت این چه حکایت است رفتم / من هم چو تو نیستم تو جان کن
من گرد دهان دوست گردم / نی هم جو توام به کام دشمن
می گرد به گرد سر چو گردن / از طوق وفا کشید گردن
ای نور دو دیده ی نزاری / بی روی تو نیست دیده روشن
فریاد رسم ز هجر فریاد / مگذار چنینم آخر ای جَن