حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر به گوشت برسد درد من و زاری من / زحمت آید مگرت بر شب بیداری من
به تو ام ره ندهد بی تو نمی یارم بود / از گران جانی بخت است سبک ساری من
من ترا دارم و بی تو نتوان داشت مرا / جاودانیست در این قید گرفتاری من
صفت لیلی و مجنون که شنیدی بنگر / تا بدان حسن کسی هست و بدین زاری من
من از آن جام نخوردم که به خود بازآیم / عقل ازین پس نبرد راه به هشیاری من
تو نه آنی که من از تو طمع این دارم / که قدم رنجه کنی از پی دلداری من
می کنم صبر و جفا می کشم و می گویم / یادت آید مگر از دوستی و یاری من
روزگار دل بی خویشتنم بر هم زد / تا چه می خواست فراقت ز دل آزاری من
خود نگویی که نزاری چو ز حد در گذرد / بر در شاه بنالد ز ستمگاری من