حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا و دیده ی پر خون ما بین / نظر گاه دل مجنون ما بین
هنوز از ساحل دریای دردی / درون آی و دل پرخون ما بین
گرت از صبغت الله رنگ باید / درآی از دیر و بوقلمون ما بین
عجایب دیده ای بسیار ازین پیش / بیا و صنعت اکنون ما بین
فلک را با بزرگی و بلندی / به چشم معرفت ما دون ما بین
چه می دانی تو رمز آفرینش / بیا و سر کاف و نون ما بین
دو عالم مست ازین یک ذره عشق اند / مجال عشق روز افزون ما بین
مسیح از یک نفس چندان شرف یافت / کمال قدرت افسون ما بین
برون از منزل چون و چرا شو / چو رفتی وحدت بی چون ما بین
نزاری گفتمت با خویش منگر / که می گوید کسی بیرون ما بین