حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازین / یار شد در پرده و بر زد مرا بر در چنین
محرم رازی نه و یاری که پیغامی برد / من چنین بی یار محرم چند باشم بیش ازین
آدمم محروم از فردوس بیرون رانده یی / ای اگر خود را ببینم باز در خلدِ برین
دلبرا یک نکته بشنو از من و گر این سخن / راست می گویم بده انصاف این راز حزین
می توانی دست مسکینی گرفتن سر مپیچ / می توانی مهر ورزیدن منه بنیاد کین
چند باشم با فراقت هم رکاب و هم عنان / چند باشم با خیالت هم وثاق و هم نشین
با چو تو جانانه ای نبود عجب انصاف را / گر حسودم در عقب باشد رقیبم در کمین
دل ستان و دلنواز و دل ربای و دلفریب / چون تو معشوقی که دارد در همه روی زمین
کیست تا گوید به صاحب شُنعتِ ناقص وجود / هرزگویی هرزه کاری هرزه لافی هرزه چین
همچو مجنونی دگر در مسکرات الوجدِ نجد / گر ندید ستی بیا مسکین نزاری را ببین