حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که از مکرِ عدو بر خویش می‌پیچی چنین / نصِّ قرآن گوش کن والله خیرالماکرین
تا شوی از مکرِ دشمن ایمن از خود دور باش / هیچ دیگر نیست إلّا او جز او چیزی مبین
از سرِ سر بایدت اول قدم برخاستن / تا توانی بود با کرّوبیان خلوت‌نشین
شاید ار تضمین کنم بیتی موافق از حکیم / «کز ملک بر همّت او آفرین باد آفرین»
بگذرد از سدرۀ اعلا به قدر و مرتبت / «هر که را ملکِ قناعت شد مسلّم بر زمین»
مرد تا در تحتِ فرمانِ دلِ ناقص بود / کی تواند زد به هم بر خیر و شرّ و کفر و دین
رو به خود چیزی مدان چیزی مبین یک‌باره شو / محوِ مطلق تا شود علم‌الیقین عین‌الیقین
گر به تسلیم و رضا از خویش بیرون آمدی / اینک ای فرزند هین بر شو به فردوسِ برین
ور برون کردی ز سر سودایِ خمر و آز و حرص / اینک ای بابا بیا بستان ز ما ماءِ معین
اعتماد ار می‌کنی بر فضلِ مولا کن که نیست / چون توکّل در جهان حصن حصین سدّ متین
از میانِ حلقۀ مردان چو حلقه بر دری / تا تو باشی چارسو در بند زر هم‌چون نگین
مسکرات ‌الوجد می‌خوان تا نزاری گویدت / چیست خلد و کوثر و شیر و شراب و انگبین