حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش است بر لبِ قلزم نشسته در باکو / به یادِ رویِ تو ساغر به دست امّا کو
شرابِ راوق و آوازِ چنگ و ضربِ اصول / من و تو و دو حریفِ دگر دریغا کو
به کامِ دل ز فلک داد عیش بستانیم / به یک صبوح ولی مجلسی مهیّا کو
چه چاره کردم و دریا نمی شود مغلوب / که در کشم به دمی کشتیِ چو دریا کو
شدم نزار چو سوزن در انتظارِ خلاص / سری ز رشتۀ این انتظار پیدا کو
ز هر مراد توان بهره برگرفت به صبر / بلی به صبر ولی خاطر شکیبا کو
اگر ثباتِ قدم را به خویشتن داری / دلی به کار شود، دل کجاست ما را کو
سیاه شد جگرم بس که خویشتن دیدم / ز خویشتن بَسَم آخر دلِ مصفّا کو
به نقدِ وقت قناعت کنم که «اَین الوقت» / گذشت دی و نزاری امیدِ فردا کو