حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کیست کآرد به من از دوست پیامی نا گاه / زنده گرداندم از رایحه ی روح الله
گردِ پای و سرِ بی پای و سرم برگردد / تا ببیند سر و کارِ من و احوالِ تباه
سویِ بیت الحَزَنِ سوخته یعقوب آرد / بویی از پیرهنِ یوسفِ افتاده به چاه
نامه ی لیلی چون زید به مجنون آرد / یادگاری به برِ ورقه برد از گلشاه
خون شد آخر دلِ مسکینم اگر سنگین بود / طاقتِ هجر ندارم پس ازین واویلاه
عشقِ او در رگِ جان مایه ی روح است و حیات / زلفِ او در کفِ من صورت کفرست و گناه
دوست را هرچه کند هیچ تفاوت نکند / من ستیزش به ارادت بکشم بی اکراه
آفتاب است که کرده ست به خرگاه نزول / یا ملک هرچه کند عزمِ رکوب از درگاه
زنده از جاذبه ی عشق توان بود ای یار / جنبشی هست هم آخر سببِ روحِ گیاه
هرگزم پای ز گل برنکشد دستِ فراق / مگر آن روز که یارم به سرآید ناگاه
لبِ او در خورِ دندان نزاری ست چنانک / در دهانِ سرطان دایرۀ خرمنِ ماه