حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زلف تو چون چشم مست تاب گرفته / آتش رخساره ی تو آب گرفته
شب همه شب چشم من بمانده در انجم / چشم تو را تا به روز خواب گرفته
چین عرق¬چین تو چو نیفه ی نافه / خاصیت بوی مشک ناب گرفته
طره ی زلف تو گرد ماه جمالت / هم چو ذنب پیش آفتاب گرفته
مالک حسن تو در ممالک خوبی / ملک به سر پنجه ی خضاب گرفته
مونس من کیست در مقام محبت / آن که خرد زو خطا صواب گرفته
آتش و آب است ممتزج که به حکمت / صورت او صفوت شراب گرفته
کنیت و نامش چو جم کرده خردمند / پس می از آن جمله انتخاب گرفته
ای دل شوریده ی نزاری مسکین / بس که به خون خودت شتاب گرفته
لاف مزن بس که مرغ عیش و نشاطم / ترک هوای دل خراب گرفته
من نروم بر پی توهم چو تو خود بین / عقل ازین ورطه اجتناب گرفته
خاک بر آن سر که نیست معتقد او / پس روی آل بوتراب گرفته