حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نکرده از دو عالم دست کوته / قدم نتوان زدن با سالک ره
نشد با خویشتن هم ره موحد / دورنگی درنگنجدد حاش لله
درین ره پای بر جا باش چون قطب / که هست از بی ثباتی در سفر مه
به حبل الله که نتوان مخلصی یافت / وگر خود یوسفی بی حبل ازین چه
تفرج کن که یوسف در حضورست / غلط کردم چه خواهد دید اکمه
تویی کثرت ز پیش خویش برخیز / که یک ده را نباشد پیشوا دَه
ز فرط عشق واله شو نزاری / چو عاشق نیست چه عاقل چه ابله
ز خود فارغ شوی گر آتش عشق / فتد بر بنگه عقل تو نا گه
همه عالم پر از زهدست و توبه / و لیکن مردمی باید منزه