حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۰۹۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زین پیش اگر مجنون دیوانه بُد اکنون که / از شبنم عشقِ او یک قطره و جیحون که
مجنون همه ی لیلی لیلی همه ی مجنون / این جا نه دویی باشد لیلی چه و مجنون که
چون موج برانگیزد چون اسب برون تازد / در معرض این و آن دریا چه و هامون که
دانم که نمی‌داند مفروغ ز مستأنف / گر معرفتی داری مافوق که مادون که
یک جوهرِ فرد آمد در عالم کثرت عشق / بر هم زدگان دانند افسرده که مجنون که
دیرینه حکایت‌ها با اوست نزاری را / تا خود چه کند عرضه بر رایِ همایون که
خونِ رز و خونِ دل تا چند خوری هر دو / تا خود که برون آید از عهده ی این خون که