حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا قدم در ره مردان ننهی مردانه / لافِ مردی مزن ای خواجه ی نافرزانه
در حریمِ حرمِ عشق ترا ره ندهند / تا که از خویش به کلّی نشوی بیگانه
خویشتن بین بنبیند به جز از خود کس را / به کسی بین نه به خود تا نبود افسانه
عقل آن‌جا چه کند چون نتواند ره برد / مرد باید که بود شیفته و دیوانه
قبله از راه حقیقت نکند جز رخ دوست / کعبه سازد ز سر صدق درِ می‌خانه
بسته ی توبه و پیمان مجازی نشود / جان نهد از کف و از کف ننهد پیمانه
سرّ اسرار چو شمع است از او نور نیافت / هر که بر شمع نشد سوخته چون پروانه
چون نزاری اگر از دامِ بلا برگذری / نبود در سرت از حرص هوایِ دانه