حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر کجا برفکند قامتِ جانان سایه / گوهر از سنگ برآرد اثرِ آن سایه
قدمش خاصیت فرّ همایی دارد / بر سرِ هر که فکند از سرِ احسان سایه
آفتاب است به رخساره و گسترده مدام / بر هر اطرافش از آن زلفِ پریشان سایه
پس روِ رایت حسنش چو قمر بسیارند / لازم است از پیِ خورشیدِدرخشان سایه
دل‌برا پس رویِ چرخِ سراسیمه مکن / هر زمان چون فلک از من بمگردان سایه
اشکم از آرزویِ رویِ تو چندان برود / کافکند آبله بر دیده ی گریان سایه
بر سرِ بحر کنارم چو نشست ابرِ دو چشم / اوفتد بر فلک از کثرتِ طوفان سایه
عقل زایل شود از من چو تو بنمایی روی / کند از مطلع خور میل به نقصان سایه
ظلمت و نور به هم گر نبود چون فکند / خطِ مشکینِ تو بر طلعتِ رخشان سایه
شب که دیده‌ست درآمیخته با روز آخر / زآن که در عین ضیا کی بود امکان سایه
تا ببندد چو مغان پیش خیالت زنّار / نفکند زلفِ تو بر هیچ مسلمان سایه
سایه بر کارِ نزاری فکن ای سروِ بهشت / که جگر سوخته را تازه کند جان سایه
مردم شیفته بی سایه نباشد گویند / پس منِ شیفته را کو اثری زان سایه