حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به خورد و خواب قانع هم‌چو حیوان از غذای / یک نفس زین چارچوبِ طبعِ حیوانی برآی
آدمی مانی ولیکن آدمی سیرت نه ای / دیو پیکر نیستی اما که هستی دیو رای
خود گرفتم باصره‌ ت را قفل حیرت بسته‌اند / امتحان را چشمِ دل بر آینه ی عبرت گشای
عالمِ باقی و فانی را به هم نسبت مکن / روزکی چند ار خوشت باشد درین فانی سرای
گر نکو نامیت می‌باید مجوی آزارِ خلق / کز ستم‌گاری نشد با فرّه ی ایزد همای
رستگاری با کم آزاری توانی یافتن / با کم آزاران نشین و با کم‌آزاران گرای