حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چیست آن پای‌بندِ دست گشای / عقل فرتوت و عشق سحرنمای
عقل از امر فایض است آری / عشق هم فایض است از بالای
عاشقی عالمِ خوش است و مرا / نیست اکنون به عاقلان پروای
من چو اکنون نمی‌پرستم عقل / کوی دیوانگان گرفتم جای
او سرِ خویشتن گرفت چو من / درکشیدم ازو به دامن پای
من و اکنون و جامِ جان پرور / بر جمال بتِ جهان آرای
گفت و گوی سرای باقی را / نیک مستظهرم به فضل خدای
مرغ جان را نزاریا یک ره / زین نشیمن گهِ توهّم زای
تا ببینی عیان به چشم عیان / بال بگشای و سوی سدره برآی