حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۲۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل شکسته ی ما را رعایتی فرمای / به پرسشی چه شود الله الله از سرِ پای
دمی درآی و زمانی بپای و در خلوت / کله فرو نه و بندِ بغلترق بگشای
اگر بلایِ دلِ مردم است بالایت / ستیزه ی دلِ من دم به دم بلا منمای
ببین که خلق چه غوغا کنند و فتنه شوند / تفرّجی کن و چون یوسف از تتق به درآی
کمان مکش ز برِ تیرِ غمزه تا بُن گوش / ستم مکن ز برِ فتنه، فتنه برمفزای
رخت که آینه ی اعتبار دیو و پری‌ست / کسی ندید که پایِ دلش نرفت از جای
دلم به سایه زلفِ تو درگریخت چو دید / که فرّ زلف تو دارد خواصِ پرّ همای
تو خود حواله ی ما بوده‌ای به حکم ازل / غلط شدم به تو ما را حواله کرد خدای
ز دست رفت نزاری به لطف دریابش / به حال او نظری کن عنایتی فرمای